حكيم زجاجى

1299

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گرفت آن بداختر بدانجا قرار * سر ملحدان گشت آن نابكار جوانى كه سر بود اوباش را * پسر بود بدپيشه عطاش را به مردم نكوهيده ز آن‌سان نمود * كه بيزارم از باب و لب نى گشود چو عطاش بگريخت احمد بماند * كه فرزند او بود جايى نراند در آن شهر كردى خريد و فروخت * بدين حيله چشم بدىها بدوخت حصارى است دژكوه « 1 » در اصفهان * برآوردهء شهريار جهان . . . . . . . . . . . . . . . بود حصنى بلند * به بالا فزون بود از صد كمند بر آن حصن‌ها بود انبار زر * همان تخت زرين و تاج و گهر وشاقان سلطان بدانجا بدند * چو ماه و چو خورشيد پيدا بدند بشد پور عطاش بگشاده دست * به تعليم تركان ميان را ببست معلم شد آن بدنشان بر حصار * شب و روز تعليم داد آشكار از آن قلعه وقتى به شهر آمدى * به خشم و به كين و به قهر آمدى ديالم بسى بد در آن بوم‌وبر * در آن كار با او يكى كرده سر نشستى به خلوت بدانديش مرد * دمادم به گردش سران نبرد دميدى بر آن قوم نادان فسون * شدندى به گفتار بدرگ نگون بدان مذهب آن قوم نزديك بود * درون دل جمله تاريك بود يكى [ خانه ] كردند بيرون شهر * شب تيره آنجا بدندى دو بهر شد آن خانهء دعوت ملحدان * گشاده شد آنجا زبان بدان چو آن خانه شد جاى دعوت‌گرى * بسى خلق گشتند از دين برى ز دين دور شد آدمى سى هزار * در آن خانه از قول آن نابكار هرآن كاو نگشتى ز رسم و ز راه * بكشتنديش هم در آن جايگاه در آن قوم اعمى يكى مرد بود * كز او بر سر گردنان گرد بود مدينيش خواندندى آن مهتران * بد از خاندان . . . . . . . . . . . . كامران ورا خانه در كوچهء تنگ بود * دل بدگهر [ ز ] آهن و سنگ بود چو خورشيد بىرنگ‌وبوى آمدى * بداختر ز خانه به كوى آمدى

--> ( 1 ) قلعهء دژكوه كه سلطان ملكشاه بنا فرموده بود . راحة الصدور ، ص 156 .